من یک تجدیدی بودم!

در یکی از روزهای گرم تابستان به دنیا آمدم. مادرم در خواب اسمم را حامی صدا زد، برای همین اسمم شد حامی؛ حمایت‌کننده. دوره‌ی کودکی‌ام مثل همه‌ی دهه‌پنجاهی‌ها با بازی در کوچه و خیابان شروع شد. هم‌بازی‌هایم اکثرا همسایه‌هایمان بودند. در ۷ سالگی که مجبور به مدرسه رفتن شدم، بدترین روزهایم شروع شد. روزهای تلخی که معلم‌هایم کلاً اعصاب نداشتند! مخصوصاً در سال پنجم دبستان و اول راهنمایی که هرشب دعا می‌کردم فردا به خیر بگذرد!!! البته خواهشا فکر بدی نکنید. اصلا فکر نکنید من بچه‌ی تنبلی بودم اصلاً…. بُگذریم، متأسفانه سال سوم راهنمایی معدلم خیلی بالا نبود، برای همن مجبور شدم به یکی از مدارس دولتی سطح پایین بروم، البته آن مدرسه قوانین بسیار خوبی داشت (الکی مثلا من دارم از مدرسه‌ام تعریف می کنم!!) چون باعث شد درس‌هایم را طوری یاد بیگرم که ۵ درس را در خردادماه تجدید شوم! همین اتفاق باعث به وجود آمدن جهنمی در خانه‌مان شد. من در آن تابستان مورد لطف خانواده قرار گرفتم و از رفتن به بیرون و بازی کردن و مسافرت کردن به طور کامل محروم شدم. البته این امر باعث شد بفهمم چرا درسم ضعیف است. با تلاش بسیار و ترس فراوان درسهایم را با نمرات بسیار بالا قبول شدم. («الکی مثلاً» هم ندارد، واقعاً نمراتم بالا شد! :دی )

از قیف برعکس تا لوله‌ گاز

دبیرستان به اتمام رسید و متأسفانه سال اول در هیچ رشته‌ی دانشگاهی قبول نشدم و باعث شد برای یک سال دیگر درس بخوانم. دوران بسیار سختی بود. اما این سختی‌اش را خیلی دوست دارم چون واقعا محکم شدم و یک طورهایی با کلمه‌‌ی مسئولیت آشنا شدم. اما سال دوم از درس خواند لذت بردم و فهمیدم باید درس را به خاطر خود درس یادگرفت. چون واقعا همه‌ی چیزهایی که در دبیرستان می‌خوانید حتی عربی‌اش یک جایی به کارتان می آید، «کجایش» بستگی به خودتان دارد! وقتی وارد دانشگاه شدم احساس می کردم، وارد بهشت شدم. البته طولی نکشید که فهمیدم دانشگاه هم دست کمی از دبیرستان و کنکور ندارد، چرا که باید آنجا هم درس بخوانی! همه به من می‌گفتند «دانشگاه‌های ایران مثل قیف برعکسه، قبولیش سخته اما واردش بشی دیگه راحتی». اما بچه‌ها، وقتی من از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدم فهمیدم دانشگاه مثل لوله گاز از اولش سخته تا آخرش!! اگر آمدی دانشگاه، باید درس بخوانی نه به فکر …. بُگذریم.

نگذاشتم دیگران اشتباهات من را تکرار کنند

در دوران دانشگاه به‌دلیل سوالاتی که در مسائل دینی برایم پیش آمد و سوالات متعددی که از دیگران می‌پرسیدم، فهمیدم هیچ‌کسی نمی‌تواند به من درست پاسخ دهد؛ پس با علاقه‌ای که به درس عربی در سال چهارم دبیرستان پیدا کرده بودم شروع کردم به تحقیق درباره‌ی این زبان. البته نتایج خیلی خوبی هم داشت. پس پایان درسم مجددا شروع به خواندن زبان عربی کردم و خداراشکر وارد این رشته در دانشگاه شدم. البته یادم رفت برایتان بگویم از سال ۷۸ هم شروع به تدریس کردم؛ چرا که همه‌ی مطالبی را که برای کنکور خوانده بودم، خیلی خوب بلد بودم. اتفاق جالب این بود که در اولین سال تدریس که ۱۹ سال داشتم همه‌ی درس‌ها را به دوستان و فامیل درس می‌دادم و از تجربه‌های تلخی که در دوران نوجوانی‌ام داشتم به نحو احسن استفاده کردم و همه‌ی آن ها را در اختیار قرار دادم . بعد ها متوجه شدم واقعا اگر کسی می‌خواهد تجربه کند، از تجارب کسانی استفاده کند که در زندگیشان سختی زیاد کشیده و شکست خورده‌اند. چرا که می توانند این تجربه را در اختیار دیگران قرار بدهند و از بروز مشکلاتی شبیه آن جلوگیری کنند. دقیقا من هم بدلیل داشتن تجربه‌های بسیار، فهمیده بود که باید چطور درس بخوانم و واقعا در دوران دانشگاه دانشجوی خوبی بودم؛ چرا که روش درس خواندن را عالی یادگرفته بودم.

مجبور شدم دروغ بگویم

در آن روز ها تصمیم گرفتم که کار معلمی را در دوران دانشجویی انجام بدهم. هر دانش‌آموزی که به من، بوسیله دانش‌آموزان موفق سال‌های قبل معرفی می‌شد، طوری آموزش می‌دادم که اول روش درس‌خواندن را یاد بگیرد و بعد عربی را. چرا که خودم با این مسئله مشکل بسیار زیادی داشتم. در سال‌های بعد به قدری دانش‌آموزان معرفی شده زیاد شده بود که مدارس به من زنگ می‌زدند و از من می‌خواستند که کارم را در مدرسه شروع کنم. پس ناچار بودم کمی هم دروغ بگویم؛ مثلا به‌جای اینکه بگویم ۲۱ سال دارم بگویم ۲۷ ساله هستم. چرا که مدرسه‌ها معلم های ۲۱ ساله را قبول نداشتند به این دلیل که می‌گویند کم تجربه است. در همان سال که وارد مدرسه شدم، در مدرسه سوره، رتبه ۲-۷-۱۷۲۰–۶۷ از کلاس ما بود و عاملی برای پیشرفت در کارم شد. همچنین انگیزه پیدا کردم که در درس عربی بیشتر کار کنم در همان سال از یک شخص عراقی که در سفارت کار می کرد، درخواست کردم که مکالمه‌ی عربی را به من یاد بدهد.

ده سال طلایی

زبان عربی‌ام خیلی خوب شده بود. اولین کتابم را در ۲۳ سالگی نوشتم در ۲۴ سالگی به مدت ۲ سال در سازمان سنجش مشغول به نوشتن «مجله راهیان دانشگاه» شدم و ارتباطاتم هر روز بیشتر می‌شد. تا جائیکه فرصت پاسخگویی به همه‌ی دانش‌آموزان را نداشتم و مجبور شدم خیلی از کلاس‌های شهرستان‌هایی را که پروازی می‌رفتم، کنسل کنم و زحمت تدریس را به بقیه‌ی همکاران بسپارم. در ۲۸ سالگی کتاب عربی کنکور را نوشتم که بسیار موفق شد. در آن سال بچه هایی که از کتابم استفاده کرده بودند توانستند درصد های بسیار خوبی را در کنکور کسب کنند، درسن ۳۳ سالگی کتاب دیگر را شروع به نوشتن کردم که حاصل آن همان کتاب عربی کامل شد. این کتاب تألیفش ۲ سال طول کشید ولی خداراشکر به اتمام رسید و باعث شد برای اولین بار صدای صوتی را در این کتاب قرار دهم.

میان‌بُری برای درک‌مطلب‌ها

مراحل تالیف کتاب‌هایم بسیار کند پیش می‌رفت، زیرا من معلمی بودم که از زمان‌های استراحتم استفاده می‌کردم و همیشه بیشتر زمانم صرف تدریس می‌شد. در آن زمان درصد بچه‌ها خیلی خوب بود، اما مشکل اصلی‌شان کمبود وقت در کنکور و همچنین نرسیدن به سوالات متن بود. این مسئله من را خیلی اذیت می‌کرد تا اینکه تصمیم گرفتم کتابی را صرفا برای درک مطلب تألیف کنم. این کار باعث شد کار دانش‌آموزان بسیار ساده شود و سرعت‌شان در درک مطلب بالا برود. در انتها باید بگویم که اگر هر شخصی کاری را برای کیفیت و موفقیت دیگران انجام بدهد حتما نتایج خیلی خوبی در کارنامه‌اش قرار می‌گیرد و می‌توانم بگویم هنوز برای رسیدن به یک موفقیت بزرگ در مسائل آموزشی راهی بسیار طولانی داریم…